تبليغاتX
ساربان


ساربان





















گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.

فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.

صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جزناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطرکسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.

یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.

دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.

تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پرمی کنند که بفهمندشان.

ازعشق بالاتر، دوستی است. و ازدوستی بالاتر، فهمیدن است. به عشق کسی نیازندارم. به دوستی کسی نیازندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.

گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....

بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشترمی فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگزسنگی بطرف گنجشکی پرت نکرده ام.هرگزخشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم.نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.

بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.

می خواهم مثل همان دیروزها باشم. ساکت وسربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد.کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.

آنچه نمی پذیرم، زوراست. حرف بی منطق است. آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، می نوشمش.آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی . که برای زیستن مردانه می خواهم.

هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت.......

گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیزکرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدرمی کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.

هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.

جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:20 توسط ساقی| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.........
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:25 توسط ساقی| |

زندگی یک بازی درد آور است.

زندگی یک اول بی آخر است.

زندگی کردیم و اما باختیم ،

 کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را ،

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غمها خوش است

با همین بیش و همین کم ها خوش است،

باختیم  و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:11 توسط ساقی| |

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم٬شیشه قلبم آنقدر  نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند.

دلم میخواهد فریاد بزنم ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند. فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام.

کاش میشد سرنوشت را با آرزوهای شیرینم عجین کنم.دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره مینشینم.

کاش میشد پرواز کنم. پروازی بی انتها به ابدیت...

کاش میشد در هجوم بی رحمانه ی درد خودم را پیدا کنم.

نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:23 توسط ساقی| |

مثل یه قهوه تلخ

مثل یه شهر خلوت

اشکهای مادر پیر ... رو سنگ قبر و نفرت

عروسکهای مرده

ستاره های خاموش

بازی های بچگونه داره میشه فراموش

خودتو جای من بزار

یواش یواش دلت میگیره

یواش یواش تو دلم

داره خدا می میره

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:38 توسط ساقی| |

اکثر ادمها مثل لیوانی هستند که تا یه جایی ظرفیت دارند.

وقتی به این آدما خوبی زیادی هم کنی از ظرفیتشان فراتر میره و سر میرند.

اونوقت که همه ی محبت هاتو به روت تف میکنند.

 

پ.ن: وای از اون روزی که لیوانه سر بره......

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:15 توسط ساقی| |

گاهی وقتا ف ک ر میکنم ...

به گ ذ ش ت ه ای که گذشت....

به آ  ی ن د ه ای که هنوزنیامده...

و به ح ا ل ی که قدرش رو نمیدونیم...

 

پ.ن:زندگی کوتاه ما ارزش، تحقیر کردن همدیگه رو نداره..

با تو ام ای الهه ناز بنان ......

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:33 توسط ساقی| |

آهای زمین!

یه لحظه تو نفس نزن

.

.

.

.

.

نچرخ تا آروم بگیره

یه آدم شکسته تن!

 

پ . ن : گاهی آدم میشکنه

           زخمهایی هست که تقصیر هیچکس نیست.

          ولی جاشون تا ابد می مونه.........

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:30 توسط ساقی| |

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:10 توسط ساقی| |

مي خواهم بنويسم تا فراز
تا بي وزني
و تا ندانستن و نفهميدن...
مي خواهم بخوانم تاابي تابي كران...
مي خواهم بپرسم...تاكلام..تاكاغذ....تاپاسخ...
و بشنوم كه مي شنوم...
و ببينم كه مي بينم...
و يقين كنم كه يقين دارم...
وتاريكي را بشناسم تانور گمراهم نكند...
سلام...
گاهي ندونستن خيلي بهتره...چون دونستن هميشه بند و حصار مياره...وقتي بدوني ديگه نمي توني دونستنت رو نفي كني...
گاهي ندونستن نفهميدن خيلي بهتراز دونستنشه...
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:20 توسط ساقی| |

نمیشنوم
نمیدانم میشنوم یا نمیشنوم
نمیدانم
و گاه به آنچه میدانم شک میکنم...........
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:21 توسط ساقی| |

یکی صدات میزنه !

میشنوی !

گوش کن !

خدا ست...

دل تنگی هاتو رها کن.......

 

پ.ن : زندگی زیباست اگه زیبا ببینیم....

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:34 توسط ساقی| |

وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني
و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي .

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته،
فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

وقتي بزرگ مي شوي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،
حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد
و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي وقتي بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود .

آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد
و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ،
همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني
وقتي بزرگ مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني
و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي
و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده است فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند

و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 22:51 توسط ساقی| |

زندگی چیست؟؟؟

مدتهاست دارم بهش فکر میکنم و جوابی پیدا نمیکنم!!!!

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:14 توسط ساقی| |

اين روزها حسابي فشار عصبي و استرس كاري روم زياده

نميدونم چيكار كنم .

فقط كاش ميشد زمان براي يه مدت متوقف ميشد.

و من بدون دغدغه هاي كاري و زندگي

بدون هياهوي اجتماع

به خودم فكر ميكردم

خيلي وقته كه به خودم فكر نكردم.................

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:40 توسط ساقی| |

دارم روزها رو بي تو ميشمارم
بيتو ثانيه ها در غرق غربت مرده اند
بي تو فانوسها شوقي براي روشنايي ندارند
و بي تو اين منم که ميميرم چه بي صدا و ساکت در اوج ظلمات

پ.ن: تقدیم به پدر عزیزم

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:38 توسط ساقی| |

وقتی قرار نیست بیایی چه فرقی می کند،چقدر دیر شده باشد وقتی می روی چه فرقی می کند که کجای این دنیا باشی وقتی نیستی ساعتها می ایستند وخون در رگهای شهر منجمد می شود تو هرگز نمی توانی فکر کنی که هر سال 365 روز است _منتظر می مانم؟ چشم هایم از انتظار کلافه خواهد شد
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:55 توسط ساقی| |

یک شب آمدی و تمام هذیان هایم را خواندی

حال کلماتم بوی تو را گرفته اند

بوی بهشت را...

                                                تقدیم به پدرم که ناباورانه تنهایم گذاشت.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:56 توسط ساقی| |

کسی مثل خودش نیست ،آینه های کوژ ،عینک های تار و این همه غبار که ما را از خودمان دریغ میکنند.
خیابان پر است از اشباح مودبی که پشت چراغ های خاکستری مرگ ایستاده اند و سالهاست منتظرند کسی آن را به عبور از چهارراه تمدن دعوت کندو راه باغهای خیالی جاودانگی را نشان شان بدهد...
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:56 توسط ساقی| |

از بالش خیال سر بر میدارم و انبوه رویاهای مچاله شده ام را به رفتگر عجول می سپارم.
عمری گذشته است و من هنوز نتوانسته ام یه جمله با جهان سخن بگویم .
باید خانه خاطرات گذشته را ترک کنم و به راه رویاهای آینده بروم،رویاهایی که بی نیاز به گفتن من در چهره ی مردم جهان خوانده میشوند.
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 0:14 توسط ساقی| |

صندوق های پستی امروزم از جیبهای دیروز و حساب های مسدود فردایم خالی است.
دست هایم ربا برای در آغوش گرفتن چه کسی باز دارم وقتی اکسیژنی برای حیات باقی نیست و گلی برای تماشا باز نمانده و صدایی در گنبد دوار نمی چرخد.
من نیستم یا همه؟!
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 0:56 توسط ساقی| |

جانم به لبم رسید، لبم به جانم نرسید...  

* "دوستی و دوری" با "دوری و دوستی" از زمین تا زیرزمین فرق داره!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:47 توسط ساقی| |

آرزوها؟
خود را مي بازند
در هماهنگي بيرحم هزاران در
بسته؟
آري ،پيوسته ، بسته ، بسته
خسته خواهم شد
من به يك خانه ي بي درد مي انديشم
با چراغانش روشن،همچون ني ني شبنم
من به عشق؟!!
تنهاست و از پنجره اي كوتاه
به بيابان هاي بي مجنون مي نگرد
من به آوار مي انديشم
و به گوري كوچك
من دلم مي خواهد
كه به طغياني تسليم شوم...
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:10 توسط ساقی| |

اگر می نویسم،نوشتنم براي نمردن است ،وگرنه روزهاست چتر خسته سکوت را هم بسته ام.اما بگذار بنويسم چند فانوس روشن از آسمان برايت آورده ام با چند خواب که تعبير نشد تا بگذاري ته چمدان رفتن ات.دعاي خيرم را روي لباس هايت بگذار تا عطرش نرود.
تنهايي پر هياهو را من برميدارم و از روزهاي با هم بودنمان به تو خرده ريز خاطره هاي دور را مي دهم تا فراموش کردنشان کار سختي نباشد.
صبر کن !...چمدانت را نبند...اندکي نگاه ترک خرده و صداي ابريم را هم در دستمالي سپيد گذاشته ام ، بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکليفي ديدي ، دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که مي خواهد بوزد.
کفش هاي سرنوشتت را به پا کن.من کنار در ايستاده ام.برايت پياله ي آب در سيني آماده کرده ام که برگ  سبز نارنج را غرق کند ، کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباري ست براي کلمه : سلام...دوستت...تنها...فردا...شهر...دلتنگ...خداحافظ...سبز...بهار...سرد...

خواب...بيا از زير سيني رد شو ...من همين جا مي مانم و
 عاشقي را تمام مي کنم...........
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:2 توسط ساقی| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:10 توسط ساقی| |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است......

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 14:0 توسط ساقی| |

ظاهری سرشار از سکوت و درونی لبریز از عطش وهیاهو ، کاش برای با من نبودن در پی بهانه نبودی مانند من که زندگی ام بهانه ای  ست برای با تو بودن ...

اما چند وقتی ست با تو بودن برایم عین مردن است عین خاموشی عین سکوت .

گفتم بیا تا مرهمی باشی بر این زخم کهنه بیا تا نوش دارویی باشی حتی پس از مرگ سهراب ... گفتم بیا تا بمانم تا نروم تا نمیرم ، امدی و نمک بر زخم نشاندی آمدی اما نماندم ، رفتم ، زنده نماندم .

گفتم اکر بیاای چشمانم برای تو ، دستانم برای تو ، لبانم برای تو . چشمانم برای دیدنت ، دستانم برای لمست و لبانم برای تکرار نامت ... گفتی چشمانت برای من ، دستانت برای من ، لبانی نیز برای من ولی فریادم برای تو ، قبول ؟ گفتم قبول

فریاد کشیدی ، نگاهت کردم . ناسزایم گفتی ، برخود لرزیدم اما دم نزدم . گریه کردم نه برای ناسزایی که سزایم نبود برای اینکه هنوز هم دلیل فریادت را نمی دانم ، هنوز گیجم ، هنوز دنیا دور سرم می چرخد . انگار خواب دیدم کاش خواب بود اما افسوس که عین حقیقت بودند

شاید فرصتی بود از جانب خدا تا بیهوده عذاب نکشم تا برایت دل تنگ نگردم تا بروم و نمانم ...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:43 توسط ساقی| |

ظاهری سرشار از سکوت و درونی لبریز از عطش وهیاهو ، کاش برای با من نبودن در پی بهانه نبودی مانند من که زندگی ام بهانه ای  ست برای با تو بودن ...

اما چند وقتی ست با تو بودن برایم عین مردن است عین خاموشی عین سکوت .

گفتم بیا تا مرهمی باشی بر این زخم کهنه بیا تا نوش دارویی باشی حتی پس از مرگ سهراب ... گفتم بیا تا بمانم تا نروم تا نمیرم ، امدی و نمک بر زخم نشاندی آمدی اما نماندم ، رفتم ، زنده نماندم .

گفتم اکر بیاای چشمانم برای تو ، دستانم برای تو ، لبانم برای تو . چشمانم برای دیدنت ، دستانم برای لمست و لبانم برای تکرار نامت ... گفتی چشمانت برای من ، دستانت برای من ، لبانی نیز برای من ولی فریادم برای تو ، قبول ؟ گفتم قبول

فریاد کشیدی ، نگاهت کردم . ناسزایم گفتی ، برخود لرزیدم اما دم نزدم . گریه کردم نه برای ناسزایی که سزایم نبود برای اینکه هنوز هم دلیل فریادت را نمی دانم ، هنوز گیجم ، هنوز دنیا دور سرم می چرخد . انگار خواب دیدم کاش خواب بود اما افسوس که عین حقیقت بودند

شاید فرصتی بود از جانب خدا تا بیهوده عذاب نکشم تا برایت دل تنگ نگردم تا بروم و نمانم ...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:43 توسط ساقی| |

 می پرسم چند تا دوستم داری؟
تو به چشمانم خیره می شوی و می خندی!
باز هم می پرسم؟
و این بار آنقدر سکوت تو طولانی است
که برای شنیدن جوابت
 منتظر نمی مانم.

پ.ن: خوشحالم که عاشق نیستم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط ساقی| |

من چرا اين همه دل تنگ شدم؟؟ كو كسي تا غم سنگين مرا درك كند؟ و كجاست پرتو آن خورشيدي كه شب ظلماني من را روشن بكند كيست آن كس كه بخواهد و به من سر بزند؟! به در خانه ي دل در بزند بگشايم در و داخل بشود چاي تعارف بكنم بنشيند و كمي گپ بزند و بپرسد اين روزها حالت چه طور است؟ و بگويم: حال؟؟!!!! بال من بسته شده نيمه اي از من مرده نيمه ي ديگر در خاك تو پيوند خورده كاش مي شد كه دل تنگ شده ي من مي مرد كاش روزي دنيا زير خاك گم مي شد كاش اين دل تنگي سايه اش را مي برد و كلاغ قصه,غصه اش را مي خورد واي بر من ,واي بر من كه چه دلتنگ شدم در ميان روزها ,لابه لاي تقويم ,رفته ام,گم شده ام دل من تنگ تر از تنگي هر زندانيست كاش زندانبان همت بكند و به من سر بزند روح من تبعيد شده ي جسم من است حكم بيگانه ي من تنهاييست نيست آن كس كه به من رحم كند حكم اعدام مرا ,زودتر امضا بكند!!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:15 توسط ساقی| |


Design By : Night Skin